|
سیزده خط برای زندگی
دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من به هنگام با تو بودن پیدا می کنم
هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود
اگر کسی تو را آنقدر که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند
بد ترین شکل دل تنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود
تو ممکن است در تمام دنیا قفط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
هرگز وقتت را با کسی که حاضرنیست وقتش را با تو بگذراند نگذران
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخصی مناسب را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر
می توانی شکر گذار باشی
به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیز ها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
زندگی- نگاه- فکر و تخیل- دیدگاه-
قصد- مقصود- رفتار- گفتار- کردار- هزار
و یک کلمه ی پر معنا کلماتی که هم
اکنون از دریچه ی ذهنم می گذرد من
چگونه می توانم با وجود این همه راز
نهفته در مغزم آرام و بی تحرک گوش
به فرمان شیاطین نفسم باشم؟ چگون
ه می شود فهمید؟ چگونه می توان
دریافت که کمال و خوشبختی چیست؟
اگر باعث و بانی هر عملی مغز است
پس چرا در عمل مغز هنگامی از خواب
بیدار می شود که کار از کار گذشته؟
چرا؟ چرا باید به حکم انسان بودنم
انسان گونه رفتار کنم؟چرا باید به زبان
مادری سخن بگویم من که زبان عشق
را بهتر از هر زبانی آموخته ام آیا
کسی پیدا می شود که بفهمد وقتی از
پرنده ای سخن بگویم؟ پرنده ای که
فرسنگ ها دورتر از فاصله ای که هر
انسانی قدرت شنوایی دارد نجوا کنان
مرا به سوی خود می خواند نه این فکر
و خیال نیست این عین حقیقت است
حقیقت محض اما..... من بال پریدن
ندارم من آزاد نیستم آزادی فقط از آن
اوست او که نگاهش معنای هستی
بخش و زیبای ایمان است او که قلبش
بلوری از ستاره های چشمک زن
آسمان ایثار و مهربانیست او که
چشمانش صحنه ی یک روح دل انگیز و
زلال و بی ریاست و من تنها و بی
کس در حسرت یک نیم نگاه ای کاش
می توانستم بدانم که چگونه؟ چگونه
می توان خوبی را جست؟ چگونه می
شود عاشقانه زندگی کرد بدون آن که
معشوقه ای در کنار تو آرمیده باشد؟
چگونه می توان خورشید را از آن خود
ساخت؟ چگونه می توان روح را به
پرواز در آورد؟ چگونه می شود که
کسی به معراج رود آن هم با دستی
خالی و با پایی برهنه؟ یک چیز واضح
است من در جستجوی پاکی ام در
جستجوی معنایم در جستجوی آزادی
می خواهم روحم را پرواز دهم از این
سردابه ی جسم بگریزم از انسان ها
فاصله بگیرم به فلک الافلاک برسم به
اوج برسم به نور برسم من می خواهم
که به معراج عشق بروم به زیارت
پرنده ی کمال بروم و اما یک سوال از
کجا باید گذر کرد؟ تا کجا باید دوید
باهنر
|